آبان است٬ پاییز است!
این منم! قدم می زنم روی جای پای های قبلی ام٬ در خیابان های همیشگی! و دائم یا تکرار در ذهنم می جنگم. و آدم ها را نگاه می کنم در ذهنم با رفتارهایشان بازی می کنم٬ جا به جا می کنمشان... عوض می کنمشان... اگر چنین نمی کردند چنان میشد و اگر چنان میشد... همه چیز سرجایش است وقتی کمی ریشه ها را نگاه می کنی.
در بوفه نشسته ام چای می نوشیم و هی شکلات می خوریم٬ با همین سرماخوردگی و گلو درد! هه! می خندیم! می گویم: سارا! یادت است! سال پیش را! سال پیش ترش را چه طور؟با سرماخوردگی داشتیم شکلات دست ساز تو را می خوریم! آیدا گفت که تو حتما امشب می میری... همین روزها بود٬ کاملن یادم است! قیصر امین پور تازه رفته بود... سال پیش هم همین روزها بود٬ مثل امسال من کمی از موهایم را کوتاه کرده بودم... و ... و ... و... امسال اما می توانم خوش باشم که سیر تکمیلی زندگی را می شود باور کنم٬ چون عمق را احساس می کنم٬ و از ترس سر گیجه در دایره ی تکرارهای آزار دهنده کارهای جدید می کنم٬ عجیب و شاید مزخرف و شاید دلچسب وارد سیرهای کهنه می شوم و می خواهم حالتی بهشان دهم و بخشهایی را بیرون کنم و بخش هایی را ببوسم و کنار بگذارم... به همین رسم پریشانی ام...
پراکنده:
. در خلق تنگ و کدر روزهای محرومیت زمانه ی مدرن٬ کسی بود که از وحشت ماندن در ضعف و ترس تنهایی راست و دروغ را گم کرد... محرومیت هایش را در پس قلدری های عصبی مخفی کرد٬ و از سر تسلیم شدن در برابر حکم محکم تعقل٬ خواست که درست باشد٬ راست باشد... راستی و درستی و رندی هم خلط شد در هم... او ماند و گستاخی اش در بیان بی پرده ی ذهن گم شده اش٬ و آخر شد بیان جملات پراکنده و ابعاد ضد و نقیض و آشفته...
. امان از پتیاره های پاکدامن نما و لوند های روشنفکر نما!
بی نظیرم!
اینجا خبری نیست٬ زندگی در قالب ثابتش٬ جولان می دهد و ما را با تقویم و گذر زمان٬ رنگ می کند... با اسم ِ امسال و پارسال و سال آینده٬ ما را گول می زند و ذهنمان را به جایی دور تر از فکر کردن به قالب ثابتش هُل می دهد.
بی نظیرم! دلپذیرم!
مثل همیشه نگران نباش! من در این قالب ثابت حل شده ام! هیچ نشده... هیچم نمی شود... تو به کارهایت برس عزیز دلپذیرم! مثل همیشه فکر نکن... خبری نیست! خبری هم نمی شود٬ من فقط ناخوداگاه در حال تسلیم شدن برابر جبرم... اتفاقی برایم نیفتاده... نمی افتد هم٬ فقط... فقط گاهی٬ اکثر اوقات٬ زیاد تنها می شوم و غصه می خورم! همین! می گذاریمش به رسم زن بودن... مثل همیشه سرت را برنگردانی ها! سرت به کارت باشد...
پراکنده:
Bésame, bésame mucho
Como si fuera esta noche
La última vez
Bésame, bésame mucho
Que tengo miedo a perderte
Perderte después
Quiero tenerte muy cerca
Mirarme en tus ojos
Verte junto a mi
Piensa que tal ves mañana
Yo ya estaré lejos
Muy lejos de ti
کیف می کنم با این آهنگ Andrea Bocelli... دقیقا همین رنگیست...
من در زمین می چرخم٬ بدان رسمی که زندگی می نامیمش. من در زمان حل می شوم٬ و در تکرار می پیچم٬ در این قاب های ثابت کائنات که درون بافت هایش بی نهایت رگ و ریشه به هم تنیده شده است و در مجموع به یگانگی منتهی می شود. در پهنه ی پر تپش این بافت٬ جراحات و شکافتگی ها٬ مرا٬ تو را٬ دیگران را٬ وسوسه می کند به سرک کشیدن به درون آنچه شکافته شده٬ و در بیشترین موارد٬ رهایشان می کنیم. دریافتن آن قدر دشوار است که طاقت فرسا می شود.
آه...
این شهر... این سرزمین... محرومیت هایش... آدم های زخمی شده اش... و جراحاتی که عفونت می کند و ثباتی و آرامشی که برگشتی ندارد و گاهی نیز هرگز رخ نمی دهد و از برنگشتنش دردناک تر می شود و انگار در قوت فعل نشده عقیم می شود.
فصل ها را می توان با بو کشیدن حس کرد٬ پاییز بویش تمام نفس را پر می کند. زودتر هم تاریک می شود. هوا که تاریک است عابران نگاه های یکدیگر را در نمیابند٬ مگر از نزدیک و با نور کافی. شب که می شود جنسیت آدم ها را از لباسهایشان می توان تشخیص داد. غروب کبود... غروب کبود و سیاه پاییز.
دانشکده:
خانم ِ ر از پله ها پایی می آید و یک نگاه به آسمان می کند٬ کلاس تمام شده...با سرعت از دانشکده بیرون می رود٬ انگار که عجله داشته باشد. و حقیقت این است که عجله ای نیست٬ فقط از جمعیت و محیط خودش را دور می کند. کمی که دور شد٬ ناخوداگاه قدم هایش آرام شد.
شهر شلوغ است٬ هنوز پاییز سوز سوزناک ندارد. و خیابان را طی می کند و افکار تلخ و شیرینش را می چشد...
فکر آن روز برفی که دیگر تکرار نشد٬ پاییز بود٬ همین خیابان بود همین فضا٬ همین آلاچیق چوبی... همان روزی که٬ غروبش ناگهان باریدن گرفت٬ ناگهان همه جا سفید شد٬ و زمان خوبی بود که دنیا برای همیشه بایستد. انگار که می دانست شاید دیگر این عمق تکرار نشود٬ دوست داشت دنیا بایستد و تمام شود... تمام شود در همان لحظه ای صورتش سرد شده بود٬ موهایش پر از برف بود و یخ زده بود٬ او نگاهش می کرد... هِی نگاهش می کرد٬ هیچ نمی گفت می خندید٬ صبور می خندید٬ دوست داشتنی می خندید. آرام بود... درست همان کسی بود که باید عاشقش می ماند... ایستاده بود و نگاهش می کرد٬ حتی وقتی مثل دختربچه ها کنجکاو بود زمین بازی رنگی پارک را زیر برف از نزدیک ببیند... بی نظیر بود٬ همه چیز بود... کاش دنیا تمام شده بود٬ همان روز که او٬ برف های روی موها و شال گردن می تکاند٬ با تمام محبت٬ همه اش را هم پاشیده شد در صورت زنی که کنارشان ایستاده بود... کاش همان موقع دنیا تمام شده بود... همان موقع که زن اعتراض کرد: آقا! آقا چی کار می کنی٬ این خانوم و می تکونی ما رو برفی می کنی..." آخرش هم خنده اش گرفت... کاش در میان همان خنده ها دنیا تمام شده بود... آن روز لحظه های مناسبی برای تمام شدن و ایستادن دنیا داشت...
آدم ها روزی عصاره و شهد وجودشان کشیده می شود٬ صدا ها و تصاویر همچنان در ذهن ها مرور می شود هزار مجهول و هزار تلخ و هزار شیرین... تا دوباره شهدی دورنشان ساخته شود٬ رمقشان کشیده می شود٬ طول می کشد...
راه پیاده رفتن تمام شده بود٬ باید سوار تاکسی می شد٬ سرش را بالا گرفت٬ آسمان کبود٬ کاملا تیره شده بود... آن غروب برفی٬ وقتی سرش را بالا گرفته بود٬ دانه های درشت برف٬ می چرخید و پایی می آمد٬ و وقتی سرش را پایین تر آورده بود... کمی پایین تر از آسمان٬ او مقابلش بود و قد بلندش و لبخندش و ریش ها و موهای برفی اش... . اما آن لحظه٬ آسمان تیره بود... برف نبود... او هم دیگر نبود... خیلی وقت بود که رفته بود...
سوار شد٬ و به سمت خانه رفت٬ زندگی همچنان ادامه دارد...
یک صبح تابستانی تازه در حال جان گرفتن است و آفتاب نیم پزش٬ در لای پنجره کم کم داغی هوا را به داخل هدایت می کند و گاهی باد آرام خنکی از بین پنجه های آفتاب سرک می کشد٬ و بوی پاییز می آورد. اینجا اتاق خانم ِ ر٬ است. خانم ر٬ صبح های زود از خواب بیدار می شود٬ و نصف ساعت را در فکر غوطه ور می شود و بعد می رود تا ببیند روز را تا کجا باید تعقیب کند. کمی فکر میکند٬ عصر باید به خانه ی فهیمه برود.
خانه ی فهیمه:
فهیمه٬ یک زن میانسال است٬ با شوهرش زندگی می کند٬ خاص بودن و محبت فهیمه همیشه باعث می شود تا بشود ساعت ها در خانه اش حتی با سکوت نشست. فهیمه و شوهرش در دفتر بزرگشان همه چیز را یادداشت می کنند٬ حتی اینکه خانم ر گوشت قرمز دوست ندارد. و همیشه طوری که خوشحال کننده است منتظرند تا به خانه شان برسی٬ و تمام آنچه که دوست می داری حاضر است٬ قهوه حاضر است٬ صدای آبنما٬ می آید و درب رو به تراس باز است و شهر با چراغ های روشنش به چشم می آید. فهیمه همه ی زندگی اش کار کرده و همیشه مستقل بوده٬ دهه ی پنجاه که هنوز خانم ها رانندگی را در خواب می دیدند فهیمه از حقوق خودش ماشین داشته٬ با تمام ظرافت٬ همیشه با مردها همکار بوده و با همکاران مردش رابطه ی خوبی داشته است.با تمام استقلال و افکار روشنش هیچ شباهتی به زنان روشنفکر این روزهای ما ندارد٬ سیگار نمیکشد٬ اداهای فمینیستی و پست مدرنی ندارد٬ آرایش هم نمی کند. در عوض وقتش را صرف کوه و پیاده روی و دانشگاه معنوی و ساز زدن می کند. محیط غریب و مزموز خانه اش دوست داشتنی ست٬ و در حالی که با او می شود احساس نزدیکی کرد او را انگار نمی شود فهمید.
و زمان در خانه ی او با حالاتی این چنین می گذرد و طبق عادت همیشگی خانم ر را تا آسانسور بدرقه می کند. در آسانسور بسته می شود و لبخند فهیمه پشت در می ماند و در ذهن حک می شود. در خیابان٬ در شهر٬ از فهیمه ها خبری نیست٬ و اولین ماشین با راننده ی زن که می گذرد اگر جوان نباشد٬ زنی میانسال است که کمی چاق است و حجمی ارایش روی صورتش است و به دستانش طلا دارد و موهایش بلوند است و می خواهد از شوهرش و مردهای دیگر جلو بزند. تقصیر او هم نیست...
می دانی... گاهی دل٬ بد جور می گیرد! می خواهی حرف های اساسی بزنی٬ اما ... نمی شود... گاهی چیزی بی رحمانه گلو را چنگ می زند و انگار همه چیز در لحظه ای گنگ ایست می کند٬ چیزی که جنسش آشناست اما ماهیتش مبهم است... همان چیزی که دو شب پیش که نیمه شب چرتم پاره شد٬ سراغم آمد٬ نیمه شبی که پنجره مثل همیشه نیمه باز بود٬ صدای رعد و برق و زوزه ی غریب باد انگار از زیر پوستم با سوزش می گذشت... با خودم گفتم: "باران تابستانی..." دلم می خواست کسی را صدا کنم٬ دلم میخواست مثل بچه ها خودم را لوس کنم٬ از همان لوسی ها که دروغی از چیزی می ترسند تا خیالشان راحت شود کسی نگرانشان می شود...
آسمان صبح آن شبِ بی قرار٬ تمیز بود٬ ابرهای چاق ِپاره پاره داشت٬ آفتاب تازه نفس نیز... انگار نه انگار که غوغا بود...
و امروز صبح٬ در حالی که هنوز زوزه ی باد آن شب زیر پوستم می خزد٬ و صورتم از آب سردی که با آن شسته امَش٬ همچنان خنک است٬ داغی اشک هایی که بی اراده اعلام وجود می کنند٬ آن حس غربتِ وحشی که آن شب باز مرور شد را به اوج می رساند...
پر از رغبت دوری ام... پرواز می خواهم...
می دانی! این روزها می خواهم بشنوم٬ اگر چشم هایم بسته است٬ بدان! تو بدان! خواب نیستم٬ بیدارم٬ فقط خسته ام! صدای قدم هایت و نفس هایت بودنت را ملموس می کند. چیزی بگو... عزیز دلپذیر چیزی بگو! می خواهم بشنوم٬ هیس! یواش! آرام باش٬ عصبانی نشو! من تو را باور دارم٬ حرف هایت را بگو... با همین خوابالودگی حتی٬ باورت دارم٬ با همین چشم های بسته. چیزی بگو تا این روزهای رمق کش را راحت تر بگذرانم٬ دنیایمان بس بی در و پیکر شده٬ می بینی؟ تو هم می بینی نه؟! اخلاقی نیست٬ ارزشی نیست٬ بی رگ شده ایم. آن چه گذشته ها مهم بود و رگ را به جوش می آورد این روزها عادی شده. نگو که این خاصیت زمان و تاریخ و جامعه شناسی و این کوفت هاست٬ می دانی که رنجورم! حرف هایی را که حفظم و می دانم را نگو! این روزها دیر تر گریه ام میگیرد٬ بیشتر از آن که دلم بشکند به فکر می روم٬ یا مثل مردها می شوم٬ چیزی بین خشم و جریجه دار شدن غرور... ذوقم زیاد است و حس و حالم کم. و دلم می سوزد٬ برای آن چیزی که اسمش فرهنگ است و و جز نامش چیزی نمانده٬ برای خودم و جمعیتی که مات و مبهوت روز ها را تکرار می کنیم. و هر کاری انگار ترجمه ی واژه هاست٬ گروهی با بود و نبودشان در جاهایی که باید و نباید واژه ی لیاقت را معنا می کنند... زنان٬ پ ت یارگی و افسار گسیختگی را در آشفنگی تلفیق می کنند٬ و در ظاهر حقشان را میگیرند و مردان ق رم ساقی را چه خوب معنی می کنند و دست در دست همین زنان جاده ی وقاحت را با سرعت می روند... خسته ام٬ بد دهنی نمیکنم٬ واژه ای گویا تر پیدا نمی کنم. حرف بزن.. برایم حرف بزن...
پراکنده:
. It's so heavy on my heart
. ماه این شب ها... آسمانش نیز... تا بوق سگ... تا گرگ و میش...
وجود حضور است٬
و حضور٬ آن چیزی ست که٬ همیشه کلام ندارد٬ سکوت دارد. وجود را نگاه و نفسی که در فضا پخش می شود کفایت می کند گاهی. و جملاتی که ساده اند٬ کوتاه اند... و در این روزها٬ کثرتی از واژه ها و شاید صداها و جسم ها که هستند٬ اما وجود ندارند...
پراکنده:
. پایش که می رسد در کمال ناباوری از جاهایی که فکرش را نمی توان کرد گزیده میشوی٬ دروغ می شنوی! حتی دیگر کمتر کسی پیدا می شود که برای پرسیدن سؤالات و ابهاماتش٬ پرسش کند٬ یا حرفش را واضح بزند٬ نقش بازی می کنند٬ بازی طراحی می کنند٬ نقل قول می سازند٬ پس و پیش می کنند جملات را تا آنچه می خواهند را بدانند! خب٬ چرا واضح نپرسیم و نگوییم٬ چرا حرف ها و جواب ها نسبی ست بستگی دارد به حرف های دیگران و منافع...می بینی؟! با این اوضاع ضعف را می توان راحت معنی کرد... و این دنیای نسبی مزخرف...این بی ارزشی ها٬ این بی اخلاقی ها...
. مرا رها کنید٬ از این قانون جذب و رازتان به من نگویید! لازم و ملزوم را بشناسید٬ ماهیت ها را باور کنید بعد انرژی در هوا پخش کنید! چرا هر روز یکی می آید و مخ ما را می خواهد با این حرف ها بخورد!؟ حتی توی مترو هم ولمان نمی کنند! اهداف و ذهنیت های دیگران را نی شناسید که محکومشان می کنید!؟ قانون جذب خرافی جواب نمی دهد! انتخابات را یاد آورید! این همه آدم که با شور نشاط برای سفر ارمنستانشان نقشه می کشیدند را یاد آورید!
آنچه٬
من٬
نیست٬ دور تا دور فضای خالی ماهیت مرا پر می کند...
برای من نیز... آنچه٬
تو٬
نیست٬ آنچنان...
و تراکم ِ پر از صدا٬ جای خالی را مثل گودالی جلوه می دهد...
پراکنده:
. زین پس٬ به جای "پانویس" می گوییم "پراکنده". از آنجا که واژه ای به جاتر در این مقوله می باشد.
. قالب ها و حفظ کردن تفاسیر و عقاید مکتب های فکری و فلسفی مختلف٬ مثل درسهای مدرسه٬ چه دستخوش شیرینی ست که ترس هایمان را درش مخفی کنیم و برای کارهایمان دلایلی از قبل مکتوب شده به زبان دیگری بیاوریم. بیچارگی ما از سخت گرفتن است٬ از زمانی که از تجربه ها می ترسیم٬ به قیمت جلدهایی که کلاس و پرستیژش را دوست می داریم و حقیقت این است که ما آنها نیستیم! زمانی فلان چی چیزم بودن ها مفهوم دارد که به اعتقاد اصلی ما نزدیک باشد! نه؟!
. آقای محمد رضا شریفی نیا! بهتر است کمی برای کارنامه ی هنری خود نگران شوید! دو٬ سه سالی می شود که سخت مشغول همکاری در فیلم هایی شده اید که سر و ته آنها به عروسی ختم می شود٬ و دامادی شخص شما. آن هم در قالب خانواده های ثروتمند تهرانی با امکانات آنچنانی. من باب زن دوم هم که مشغول بودید به کنار! پسر تهرونی که دیگر نوبر بود! این فیلم باز هم به دامادی شما ختم شد و تبلیغات شرکت چیکا و قالیکده! بله! چرا که نه! خانم با ماشین کوپه و آقا با ماشین بی ام دبلیو آن همه خوش نباشند مردم عادی خوش باشند!؟ جامعه گویا بسیار ویران تر از آنچه به نظر می رسد است٬ که امین حیایی باید با آن همه حرکات اغراق آمیز مشکلات عقیدتی جامعه را مطرح کند و ما بخندیم٬ چقدر نابود شده ایم که اغراق طنز گونه ی ما تا این حد٬ شدید باید باشد.آن وقت گروهی از ما ایرانیان می گوییم٬ کجای حرکات لوس و سرد مستر بین خنده دار است؟! آیا جوان ها واقعاً به این شکل به ازدواج ترقیب می شوند؟!
هر چیزی، هر پدیده ای برای دوست داشته شدن باید خاصیتی شایسته داشته باشد. زن زیبا را می توان دوست داشت، می توان از هماغوشی با او لذت علاقه را برد، می توان در نگاه چشمانش کیف کرد. مرد خوش تیپ و قیافه را می توان دوست داشت و مشابه همان لذت ها که زن زیبا می توان برد، جنس زنانه اش را با او حس کرد. می توان پز زن تحصیل کرده و با پرستیژ را داد، و گور پدر باقی چیزها، می توان به مردی ثروتمند علاقه مند شد و کیف و پول و رفاهی که می سازد را کرد، و باز هم گور پدر باقی ماجرا، که ماجراهای بسیار می تواند باشد. می توان کیف مرام مردانه ی کسی را کرد، او که درست همان چیزی ست که باید عاشقش بود، نه تنها راست است، بلکه درست هم هست، می توان از سخاوتش از صداقت و مردانگی لذت برد، می توان به خساستش در هرزگی خندید و در دل افتخار کرد، و برای شجاعتش کف زد. می شود... می شود، خواهش برش محکمش را داشت از اعماق دل، که آن قدر خودش است که اهلی می کند.
پانویس:
. جای مرا پر می کنند٬ همه ی آنها که من نیستم!
. شب است، تاریک است، روز تعطیل است. اتوبان همت، مسیر شرق به غرب، محدوده ی بیمارستان میلاد، موتوری نزدیک چمن ها پارک کرده، تاریک است، درست نمی بینم، یک زن و مرد، نمی دانم بچه دارند یا نه، نشسته اند. شاید ما به اینها بگوییم، بی فرهنگ، خب بروید پارک. اما چند سال دیگر وقتی از من بپرسند فلان روزها در فلان تاریخ ها چه می کردی، یادم می آید که از انتخابات یک ماه و نیمی گذشته بود، دوره ی دوم فلانی بود، تورم بود، شهر به هم ریخته بود، ما به فلانی رأی دادیم، خیلی هم خوشحال بودیم که این بار دسته جمعی داریم به یک نفر خاص رأی می دهیم، خوب می دانستیم بین و بد و بدتر داریم انتخاب می کنیم. و اینکه می گویم چهار سال میانی دهه ی سوم زندگی من آن روزها بود، من آن روزها گیج بودم بین افکارم دست و پا می زدم می خواستم کاری بکنم. اما می دانید، آنها زوج موتوری می گویند، این حوادث بود، اما خوش هم می گذشت، پیک نیک می رفتیم، حتی در چمن های اتوبان همت هم نشستیم. اما من شاید فقط یادم بیاید که همیشه با سرعت در حال گذر از همت بودم . از شرق تا غرب همت را از حفظ با تمام خروجی ها و ورودی هایش بگویم و شکل هایشان را شرح دهم و بگویم با هر یک یاد چه می افتم.
. این روزها کلی خون ریخته شد، آن روزها هم که بچه بودیم و جنگ بود باز خیلی خون ها ریخته شد، چند سال قبلش هم باز در خیابان های همین شهر و شهرهای دیگر خون ریخته شد. از این همه خون، وسعت اقیانوسی را می توان تخمین زد، و باز می توان خواند:
They were crying when the sons left, God is wearing black, he's gone so far to find the hope, he's never coming back…
. می بینی!؟ از ترس پشت نقاب یک ایدئولوژی پنهان می شوند تا یک سری دلایل ثابت را در ازای کارهایی که می کنند و نمیکنند بیاورند. خیلی زرنگانه است! فاخر است! برخی را بابت دورنگی رندشان می توان تحسین کرد!


